تبليغاتX
خاطرات

خاطرات

ما به خاطر داداشم در ۷ بهمن به مالزی آمدیم

منم مجبور شدم مدرسه رو با دوستانی که خیلی دوستشون داشتم ول کنم

در مالزی وقتی رفتیم مدرسه ایرانیها که اسمم رو بنویسیم گفتند فعلا جا نداریم و ممکنه بعد از عید جا داشته باشیم

خلاصه این طوری شد که من دو ماهی تا عید  رو مدرسه نرفتم  تا بعد از عید  بریم و  ببینیم جا دارند یا نه

خداحافظ

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:7 توسط آلما| |

دوستان از اینکه مدتی براتون چیزی ننوشتم باید مرا ببخشید

آخه خیلی مشغول بودم و خیلی مسائل برام پیش آمد که حالا یکی یکی براتون تعریف می کنم

خداحافظ

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:0 توسط آلما| |

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

ضرب چه قدر آسان است

من که برام خیلی آسان

فقط باید بخونی

ولی واقعا آسان است

من که خیلی خوندم

خداحافظ

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 21:3 توسط آلما| |

پری روز امتحان هایم تمام شد

خدا را شکر خیلی راحت بود

فقط دعا می کنم که همه را ۲۰بشم

من خیلی خوندم اما یک دفعه سر امتحان هول می کردم

دعا کنید ۲۰ بشم

خداحافظ

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 15:12 توسط آلما| |

ما درس ضرب را یاد گرفتیم

خیلی خیلی سخت است

من کار می کنم می خوانم ولی بلد نمی شوم سخت

تازه ما توی ضرب سه هستیم

هر چه بالا تر می روم سخت تر می شود

خداحافظ

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 17:21 توسط آلما| |

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

چه قدر راحت افتاد هیچ دردی نداشت

من که خیلی خوش حال شدم وقتی افتاد

من که اون لحظه ترسیدم

ولی بعدش راحت شدم

من هفتمین دندانم بود که افتاد

برای همین هر دفعه راحت تر می شود

خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 21:3 توسط آلما| |

چند روز است که دندانم لق لق و درد می کند

من خیلی درد می کشم هر کاری می کنم نمی تونم که کاری کنم بیافتد

چیکار باید بکنم به نظر شما ها

من که خیلی خسته شدم

با این که دندان خودم است ولی جرات ندارم که بکشمش

خداحافظ

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 19:17 توسط آلما| |

از پس فردا مدرسه ها شروع می شود

من خیلی دوست دارم مدرسه ها زودتر باز شود

چون هم دوست هایم را می بینم و هم معلمم را می بینم و هم سواد یاد می گیرم

من امسال کلاس سوم دبستان می روم

دعا می کنم امسال هم دوست های خوب برای خودم انتخاب کنم و موفق باشم

خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 18:32 توسط آلما| |

امروز یک داستان قشنگ بابام برام آورد دیدم خیلی قشنگه دلم نیامد برای شما نگم.

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

من وقتی این داستان را خوندم دلم خواست مثل اون دختره درستکار باشم تا آرامش داشته باشم.

خداحافظ 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 0:24 توسط آلما| |

من دیروز روزه کامل گرفته بودم و برای همه شما ها دعا کردم

من خیلی ضعف کرده بودم

اما دیدم که فقط یک ساعت مانده

ولی یک بار یک سبزی گزاشتم دهنم یک دفعه متوجه شدم که روزه ام سریعی درش آوردم

خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 23:43 توسط آلما| |

با سلام به همه

ببخشید دیر شد

سعی می کنم تمام خاطراتم را برایتان بنویسم

جای شما خیلی خالی بود

کم کم برایتان می نویسم

خداحافظ

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 17:14 توسط آلما| |

سلام من چون مالزی هستم

نمی توانم برایتان مطلب بنویسم

ولی سعی می کنم بنویسم

ولی قول می دهم رسیدیم زود بنویسم

خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 8:43 توسط آلما| |

ما دانش آموزان هر چقدر امتحانات را خوب داده باشیم

هر چقدر دختر زرنگ و درس خوانی باشیم

روز گرفتن کارنامه استرس زیادی داریم

روز ۱۳ خرداد با مامان وبابا به مدرسه رفتیم

همین که در دفتر کارنامه را با یک لوح به مامان دادند

زود گرفتم و نگاهی به نمرات و معدل کردم و یک جیغ بامزه کشیدم

تصویر کارنامه و لوح را در وبم می گذارم تا بدانید چرا جیغ کشیدم

جایزه بزرگ مامان و بابا را بعدا برایتان می گویم

خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 17:20 توسط آلما| |

مدتی بود یکی از دندان های من لق بود

هی با انگشت و زبانم تکانش می دادم تا بیافتد

ولی اذیتم می کرد واز دهانم خارج نمی شد

اگه داداشم بود برام آرام می کشید

ولی بابام باشوخی می گفت انبر را بیاور تا دندانت را بکشم

این مشکل دندان مرا غمگین کرده بود

تا این که یک تکه کیک خوشمزه به دادم رسید

تا کیک را گاز زدم دندانم با تشریفات ویژه افتاد

خوش حالم که به انبر بابا احتیاج نداشت

امیدوارم دندان لق شما با شیرینی کیک بیافتد نه با دندان پزشک و انبر

خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 0:2 توسط آلما| |

                                    باد آسمان را دیشب تکان داد 

                             سه تا ستاره در دستم افتاد

                         بودند آن ها بسیار زیبا یک دانه اش را دادم به بابا

                 آن دیگری را دادم به مامان دیدم که مانده یک دانه دیگر

              آن را به بالا پرتاب کردم این کار ها را در خواب کردم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 20:34 توسط آلما| |

احسان قبل از رفتن به مالزی

 

 

احسان در مالزی

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 21:11 توسط آلما| |

مسجد سلطان احمد 

 

 

قبلا گفته بودم در آنجا ملیکا دوستم را دیده بودم این هم ملیکا

راستی ما آنجا به جزیره پرنسس هم رفتیم خیلی قشنگ بود و با کالسکه دور جزیره را گشتیم

ما به آکواریوم رفتیم آنجا مثل جزیره پرنسس خیلی قشنگ بود و پر از ماهی بود

 

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 20:47 توسط آلما| |

الهام دختر عمه من است

دوهفته پیش  بلبرونش  بود

همه عمه های من اون جا بودند

حتی ستایش کوچولو و ریحانه خانم هم اون جا بودند

اون ها دختر عمه های من هستند

ستایش یک سال نیمش است و ریحانه سه سا لش است

من اون ها را خیلی دوست دارم

چون که از همه دختر عمه ها کوچکتر هستند

من همیشه آن ها را می بوسم

من همه بچه های دنیا را دوست دارم چون که بچه ها خیلی نازن

خداحافظ

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 14:38 توسط آلما| |

من چند بار دیده بودم مامان زحمت می کشد برای ما کتلت درست می کند

راستش احساس خانمی به من دست داد و از مامان خواهش کردم اجازه دهد کتلت این بار را من درست کنم

مواد لازم: گوشت چرخ کرده - پیاز را رنده کردم- مقداری نمک زدم- یک کوچولو پودر سیب زمینی و آرد نخودچی

راستی دوتا تخم مرغ یادتون نره

حالا کیف داشت دستمو شستم هم زدم هم زدم این بهترین قسمتش بود

بعدش یک مقدار از مواد را در کف دستم گرد کردم آرام گذاشتم و صاف کردم

چه جالب کف دستم کوچک بود تعداد کتلت ها زیاد شد  

وقتی آماده شد بابام یکدونه خورد و ذوق کرد 

اگر به کسی نگید خسته شدم بعد فهمیدم مامانا چقدر خسته می شوند

شما اگر کتلت خوردید از مامانتان خیلی تشکر کنید

فقط کتلت نه ها همه غذا ها

خداحافظ

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


 

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 20:27 توسط آلما| |

من بعضی وقت ها از دست دوست هایم عصبانی می شوم

با اون ها دعوا وقهر میکنم

ولی یک ساعت بعد آن ها و خود من می فهمیم چه کار بدی کردیم و دوباره با هم آشتی می کنیم

باهم صحبت می کنیم وشعر می خوانیم

من دعوا و قهر را خیلی بدم می آد

من می دانم که حتما آن ها هم خیلی بدشون می آد

خداحافظ

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 13:14 توسط آلما| |

من خیلی دلم برای دوستانم تنگ شده

با این که فقط چند روز که تعطیل شدیم

تازه دلم برای مدرسه و کلاسمان تنگ شده

اگر به کسی نگید من با این که مشق را دوست نداشتم خیلی دوست دارم الان بنویسم

من خیلی دلم برای معلمم تنگ شده

نمی دونم همه اون ها چطور

فکر می کنم همینطور

خداحافظ                                    تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 20:52 توسط آلما| |

روز های آخر مدرسه بود بوی خداحافظی با مدرسه می آمد

همه بچه ها با التماس از معلممان می خواستند یک شماره تلفن بگیرند

ولی معلممان شماره نمی داد هر کدام از بچه ها یک چیزی به خانممان می گفتند

نسترن می گفت خانم خیلی نامردی اونم می گفت همینطوره دخترم

بچه ها خیلی التماس کردند تا خانم گفت یک شماره تلفن به شما می دهم سه صفر سه نقطه

بچه ها فردا گفتند خانم ما این شماره را گرفتم حتی ۱۱۰ هم جواب نمی داد

خانم گفت در هر صورت شماره من همان است که گفتم همه بچه ها ناراحت شدند

من هم اولش ناراحت شدم ولی بعدا فکر کردم خانم معلم به ما شماره مخابراتی نداد

ولی یک شماره آسمانی در قلبمان نوشت که تا آخر عمرمان بیاد آن باشیم - سه صفر سه نقطه

خداحافظ

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 15:22 توسط آلما| |

هفته پیش که هنوز امتحان ها شروع نشده بود

من فکر می کردم که تو امتحان سوال های سختی می آید

ولی رفتم دادم خیلی خیلی آسان بود

من همرو آسان دادم

دیگه استرس نداشتم

امتحان آخری یکم سخت بود

ولی چون که دقیق خواندم خوب دادم

خدا هم کمکم کرد

خداحافظ

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 19:0 توسط آلما| |

دیروز آخرین امتحان من بود و من خیلی خوشحال بودم

چون که دیگه تطیل بودم و توی خانه راحت می خوابیدم و دیگه شش صبح بلند نمی شدم

من تمام امتحانامو خوب دادم

سیزده خرداد کارنامه من را می دهند و امیدوارم که همرو بیست بشوم

اگر بیست بشوم یک جایزه خوب دارم

خداحافظ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 12:5 توسط آلما| |

شنبه امتحان دیکته بود که من بیست شدم  تعجب نکنید

خانممون دوشنبه اومد به همه نمره هاشون گفت

دوشنبه که امروز من امتحان ریاضی دادم

اما آخرین امتحانم جمله نویسی است

من امیدوارم که همرو بیست بشوم

خداحافظ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 21:9 توسط آلما| |

دیروز ما نذری آش دادیم

خیلی آش خوش مزه ای بود

جای همه خالی مخصوصا داداشم

من خیلی آش دوست دارم

مخصوصا نذری عا شقش هستم

یکی آش یکی حلیم

خداحافظ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 13:43 توسط آلما| |

امروز مدرسه  تطیل بود من خوابیده بودم برای صبحانه که پا شدم  یک زنبور دیدم

خیلی ترسیدم رفتم در اتاق قایم شدم

امان از دست این زنبور ها هیچ وقت من ولم نمی کنند

پدرم هر روز می آمد دنبال من تا مرا برساند خانه امروز که نمی خواست مرا برساند خانه از دست این زنبور  آمد خانه

لطفا به این زنبور ها بگویید این قدر نیان سراغ من که بابایم این قدر نخواهد  بیاد خانه

خداحافظ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:0 توسط آلما| |

دم خانه ما یک باغ بزرگ است

امروز من وپدرم به آن جا رفتیم و عکس انداختیم

بعدش که آمدیم یک خانم آمد آنجا و دیدیم گل ها ی شقایق را دارد می کند

 

من خیلی عصبانی شدم وچند دقیقه بعد دیدیم هیچی گل دیگر نمانده من خیلی عصبانی شدم

ولی دیگر کاریش نمیشه کرد

آن موقع که شقایق ها بودند هم قشنگ بودند و هم همه ی همسایه ها می آمدند وهم لذت می بردند

خداحافظ

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 19:32 توسط آلما| |

در تلویزیون شنیدم که مجسمه های شهر یکی یکی ناپدید می شوند

درس کوچ پرندگان در کتاب علوم یادم آمد

پرندگان بخاطر هوای سرد کوچ کرده به مناطق خوش آب و هوا می روند

من فکر می کنم مجسمه های شهرمان هر چند که از جنس فولاد می باشند بخاطر هوای سرد شهرمان دسته جمعی کوچ کرده و به مناطق خوش آب و هوا رفته اند

همانطور که معلممان گفته است نگران نباشید وقتی هوای شهرمان خوب شد مجسمه ها هم باز خواهند گشت

ما هم شاد و خوشحال خواهیم شد

خداحافظ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 13:17 توسط آلما| |

پنجشنبه در کلاس بودیم پنجره هم باز بود فکر می کنید چه اتفاقی افتاد

یک زنبور ناقلا اومد تو کلاس توی ۳۰ بچه نشست روی سر من چون که من از زنبور می ترسیدم جیغ زدم

تازه همین هم فاطمه صبا دوستم بهم گفت اون هم خیلی از زنبور می ترسید  و اون هم جیغ زد

خانم معلممون با چه زحمتی زنبور را از کلاس بیرون کرد

از من نشنیده بگیرید اگر می توانستیم به خانم زنبور می گفتیم هر روز به کلاس ما بیاید تا بچه ها  هم بترسند و هم شادی کنند

خداحافظ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:2 توسط آلما| |


آخرين مطالب
» سفر دوم به مالزی
» عذر خواهی
» ضرب آسان
» امتحان های سخت
» ضرب
» دندانم افتاد
» دندانم
» مدرسه ها
» آرامش و ناآرامی
» رمضان

Design By : RoozGozar.com